








او شاعری است مردمی، مضامین شعری اش از زندگی مردم کوچه و بازار انتخاب شده است. مخاطبان شعر مگاف از کودکان دبستانی تا نخبگان شعری پرتجربه در نوسان است. بازی های زبانی در شعر او گاه آن را تنها در دسترس انگلیسی زبانها و افرادی که مسلط به به این زبان هستند قرار می دهد. این است که بسیاری از اشعار او ترجمه ناپذیرند. مگاف در ۱۹۷۳ در لیورپول به دنیا آمد. او صاحب چندین دفتر شعر و چند داستان و تعدادی داستان و شعر کودکان است. او اکنون در لندن زندگی می کند.
با وجود شاعران و شاعران متعدد در این مرز و بوم و فراتر و تشدد زبانی در بین شاعران قدیم و جدید. باز در بین شاعران وطنی ساکن و غیر ساکن به نمونه های بسیاری می توان برخورد که به انحای مختلف، مستتر و غیر مستتر "فروغی دیگرند" و یا دیگران.
و نام ابراهیمی اش نیز در سردی روزگار گرم اش نمی کند.
"نام که آدم را گرم نمی کند
گیرم که آتشکده باشد یا ابراهیم"
عمران صلاحی در سال ۱۳۲۵ در امیریه تهران دیده به جهان گشود.
نخستین شعر او در سال ۱۳۴۰ در مجله اطلاعات کودکان به چاپ رسید و در همین سال بود که پدر خویش را از دست داد.
وی تحصیلات خود را در شهرهای قم.تهران و تبریز به پایان رساند.در سال ۱۳۴۵ با پرویز شاپور(همسر فروغ فرخزاد) آشنا شد و به سبب همین آشنایی بود که به پژوهش در امر طنز پرداخت و در سال ۱۳۴۹ کتاب طنز آوران امروز ایران را با همکاری بیژن اسدی پور منتشر کرد. و این آغاز انتخاب قالب طنز برای بیان درد واقع در اجتماع خویش بود
فروغ فرخزاد 15 دي ماه 1313 در خانواده اي متوسط بدنيا آمد . پدرش شخصيتي دو سويه داشت . يك افسر ارتش مستبد كه در كودتاي رضاخان نقش داشت و يك عاشق شعر كه در مي بست و با اشعار حافظ و سعدي راز و نياز مي كرد . فروغ از نوجواني شعر مي سرود و نقاشي مي كرد . براي فرار از فضاي بسته محيط خانوادگي بسيار زود با پرويز شاپور ازدواج كرد و بسيار زود نيز از او جدا شد . ثمره اي ازدواج « كاميار» نام گرفت .
نخل لب پهن
هوشنگ ملکی
امشب دنیا فقط تویی
که استعاره هایت را لخت کرده ای
ایستادهای رو به روی نماد باد
امشب تاریخ فقط تویی
بیست و چهارم آذر
که خالکوبی می شوی
روی بازوی جنوب
جنوب در به در
جنوب لوطی
نخل لب پهن گواهی می دهد به بیست و چهارم آذر
بلال لال.
لطفن در صورت مشاهده اشتباه اطلاع دهید
حضور
مریم علیپور
"حضور" از ازدحام لک می خورد
و "یعنی" به بار می نشست
"ابهام" در چقدر جا می گرفت
و "گوشه" بی حضور می شکست
و من
به دنبال جا
جنگل را
جاده می کردم
ناگهان
ازدحام تکیه ها
لک خورد
و من
از خودم
به خودم
جار زدم
جا زده ام
" جایم بدهید"
لطفن در صورت مشاهده اشتباه اطلاع دهید
1
از آن زمان که دلت دست این و آن افتاد
ستاره ام که تو باشی از آسمان افتاد
ستاره مرد . غزل زنده شد و من شاعر
سه اتفاق بزرگی که همزمان افتاد
تو بی خیال من و شعر بودی و غم تو
شبیه یک خوره هر شب به جانمان افتاد
نه اینکه آش دهانسوز بود عشق تو نه
نخوردم آش تو یخ کرد و ازدهان افتاد
عجب تقارن نحسی که بعد رفتن تو
بهار شاعریم زود در خزان افتاد
ستاره دست غزل را گرفت و با خود برد
و مرد خسته شد و بی تو از توان افتاد
غم نبود تو و داغ پرگشودن شعر
دوباره راه تهمتن به هفت خوان افتاد
2
از عکس تو و خاطره های دم دست
گنجاند در ان و زود ساکش را بست
تا این که دوباره فکر ماندن نکند
پشت سر خود هر جه که پل بود شکست
رفت و به لب جاده رسید و فورآ
فریاد کشید ای تاکسی دربست
راننده که پرسید کجا خواهی رفت
تردید نکردو گفت تا دور از دست
بعدآ به تو فکر کردوهی اه کشید
افسوس که یک عمر به پای تو نشست
از دست تو رنجید و دلش از تو گرفت
مردی که به خاطرات شعرم پیوست
حالا که دلت هوای او را کرده
مانند تمام مردم مرده پرست
رفتی و میان کوچه های این شهر
فریاد زدی که یک نفر گم شده است
گفتند نشانیش چه بود و گفتی
یک عاشق دل شکسته ساک بدست